ترانه ها

این وبلاگ صرفا برای من است و ارزش دیگری ندارد !

هفتادو سوم از یه کمی عشق

  • ۲۰:۰۶

امروز روز خوبی بود

حس میکنم دوباره جون گرفتم

صبح کمی تو گوگل سرچ کردم درباره کاربردهای شبکه حسگر بیسیم در هوا فضا و لباس فضانوردا و فضا پیما ها

چقدر عاشق فضام... فقط این یه گزینه اس که همیشه بهم نیرو میده

میخام بشینم یه مقاله برای کنفرانس انجمن کامپیوتر ایران بنویسم که تا حدود یه ماه دیگه پذیرش داره

یه کم به چیزی غیر از پول نیاز دارم این روزا تا حالم خوب بشه

یه کمی عشق میخام... خدایا میشه؟...

هفتاد و دوم از این روزا

  • ۲۲:۴۲
رفتم دکتر نادی گفت مشکلت سوهاضمه اس
یه کم حالم گرفته اس
نمیدونم چرا
کمی بی حوصله ام
کمی ناامید
کمی سردررگم

چند روز پیش رفتم دکتر صمدی
بهم گفت تو باز اعتمادبه نفست افتاده
وقتی اومدم بیرون نگاه به صورتش کردم . از همون نگاهش فهمیدم که چقدر بس رفت داشتم تو درمانم

خیلی وقتا خیلی چیزا بد به نظر میاد ولی تو طول زمان آدم خوبیشو درک میکنه
جریان باز شدن پای من به روانپزشک هم از هموناس... اولش خیلی سخت بود برام ولی الان میدونم که خیلی تو زندگی بهم کمک کرده
کاش این فرهنگ تو جامعه ما جا بیفته که روانپزشک مثل پزشک عمومی لازمه ... نه به خاطر دیگران بلکه به خاطر خودمون و حسی که نسبت به خودمون و اطرافمون داریم


هفتاد و یکم از مجید و ندا

  • ۱۰:۵۶

بلاخره مجید هم داماد شد

شب چهار شنبه هفته قبل که میشد شب ولادت امام رضا، مجید وندا رفتن خونه بخت

شب خوبی بود

ولی از اون روز به بعد من مریضم مدام

فکر میکنم کل دستگاه گوارشم قاتی کرده

حوصله ندارم بیشتر بنویسم


هفتادم از تصمیم

  • ۲۰:۴۸

کوچکتر که بودم یه فیلمی بود به اسم آواز قو که توش دختره به عشقش میگفت با نون و عشق که نمیشه زندگی کرد

شاید دوازده سیزده ساله بودم وقتی این فیلمو دیدم

ولی همیشه این جمله توذهنم بود

خیلیی جاها بهش رسیدم

این روزا به این فکر میکنم که الان سر کاری ام که عاشقشم

یعنی وقتی یه مقاله میزاره جلوم میگه بخون تحلیل کن خیلی کم پییش میاد که بگم اه بازم مقاله .. مگه اینکه واقعا انرژی نداشته باشم

اما این روزا دارم دنبال کار میگردم

دلم میخاد یه جایی کار کنم که حداقل به اندازه اداره کار حقوق و مزایا داشته باشه

زندگی که با نون و عشق پیش نمیره

من عاشق کارمم ولی هر روز باید یک کیف پنج کیلویی (وزن لبتاب و متعلقات) رو روی دوشم بکشم

دارم کم کم دردهای مزمن رو تو شونم حس میکنم
... فکر میکنم چیزی مهم  تر از سلامتی نیست

دیگه اینکه کارم تمام وقته ... هیچ فرصتی برای خودم ندارم

دوست دارم برم باشگاه ... نمیشه

دوست دارم برم هنر یاد بگیرم ... نمیشه

زندگی که فقط کار نیست...

از طرف دیگه همکارام همه مجردن .. شاید اگه روزی تصمیم به ازدواج بگیرم این خیلی برای شوهرم محرک باشه که من با چندتا مرد مجرد کار میکنم

به نظر خودم دلایل عقلی کافی دارم برای اینکه پا روی دلم بزارم

په نظر شما چطور؟؟؟

شصت و نهم از تغییر نظر

  • ۲۱:۳۰

اوایل فکر میکردم کار تحقیقاتی و پژوهشی خیلی با کلاسه

الانم که تو این کارام همین فکرومیکنم

ولی الان به این جمله یه چیزی هم اضافه شده

کار تحقیقاتی وپژوهشی خیلی با کلاسه ولی آدم نمیتونه نون و عشق بخوره



شصت و هشتم از شصت و هفتم

  • ۱۲:۴۵

...

شصت و هفتم از خوب باش تا تنها بمانی

  • ۰۰:۰۱

گاهی خیلی احساس تنهایی میکنم

گاهی مثل امروز

مثل دیروز

مثل هر روز

مثل روزهایی که می بینم اطرافیانم دست در دست عشقشان، خواهرشان، برادرشان یا دوستشان هستند

ولی من تنها همراهی که دارم آهی ست که از عمق وجودم به ریه هایم دمیده می شود

آه چقدر تنهایم 

خوب باش تا تنها بمانی ...

شصت و ششم خرید لبتاب جدید

  • ۱۰:۴۸

دیروز بابابا رفتم یه لبتاپ جدید خریدم

لنوو z5070

سیستم قشنگیه دیزاین خوشگلی داره 

هنوز سیستم عامل نصب نکردم که ببینم چطوری کار میکنه 

ولی خوشگله 

امیدوارم خوب کار کنه

قیمتش از پردیس سیستم شد 2350000 تومن 

شصت و پنجم از فاصله

  • ۱۸:۱۲

بعضی وقتا از  بعضیا خوشمون میاد 

گاهی از بعضیا خوشمون نمیاد

نسبت به بعضیا حسی نداریم

اما گاهی تا کسیو میبینی ازت خوشش نمیاد تو این حالت مولا علی میفرمایند ازش فاصله بگیر چون بلاخره یه گزندی ازش میبینی

شده جریان من...

فاصله نگرفتم از کارفرمام حالا دارم تاوانشو با روح و روان و اعصابم میدم 


sixty fourth from my ideology

  • ۱۸:۵۸

Today I remembered i know english well then I can write my memories in english

I thought before living is easy 

I road Sabr Sura in Quran and I though before, why God says human is in lossness and hurmness ! 

But these days I know... working for money is loosing , working for proud is loosing , working for every thing is loosing because human wont get full of them and all the times want more and more and its like dragging a long loop of wool...its just an endless play.

I learned that human must tie his life to God 

I try to do this

I want from God to help me for helping in accelleration in Imam Mahdi,s appearance...even a second...


۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ . . . ۷ ۸ ۹
Designed By Erfan Powered by Bayan